#خیابان_یکطرفه_پارت_86
نفس عمیقی کشیدم . مطمئنا نمیخواست من و ببینه ! خودش من و از خونه بیرون کرده بود . چهار سال پیش . . . خودش گفته بود برو . . . کسی نمیدونست اما من که خوب یادم بود . . . این حرفا مسخره بود . . . شاید اگه بابا هم میدونست چیزی در موردش نمیگفت . . .
سرم و پایین انداختم و خیره شدم به میز . گارسون نزدیکمون اومد و غذاها رو روی میز گذاشت . یکم خوردم . غذاش بابِ طبعم نبود . در واقع هیچ وقت نتونسته بودم غذاهای دریایی بخورم ! کاش برای یک بار هم که شده بود بابا نظرم و در مورد انتخاب غذا میپرسید !
– امشب حرف مهم تری باهات داشتم که بزنم .
سرم و بالا آوردم . نگاهش به بشقابِ جلوش بود . منتظر بودم چیزی بگه . بالاخره نگاهش و به صورتم دوخت :
– در مورد شهراده !
چنگال به وضوح بین انگشتام میلرزید . نگاهم و به بشقابم دوختم و سعی کردم عادی به نظر بیام .
– شراره دلش میخواد شهراد سر و سامون بگیره .
همین حرف کافی بود تا نفسم و بند بیاره . ادامه داد :
– تقریبا هم سن یزدانه . الان اون داره بابا میشه و شهراد حتی زن هم نداره .
چنگالم و با حرص به تیکه ماهی که توی بشقابم جا خوش کرده بود میکوبیدم . لبهام و روی هم فشار میدادم .
– ببین یسنا من شهراد و تایید میکنم . ۵ ساله با ما زندگی میکنه . میشناسمش . خطا و اشتباه داشته . . . درست . . . اما پسر خوبیه . بد نیست که یکم در موردش فکرکنی .
چنگال و روی میز گذاشتم و سرم و بالا آوردم .
– من . . .
مکث کردم . بابا نگاهش روی من خیره موند . باید چیزی میگفتم که محکم بودنم و نشون بده . لبهام و از هم باز کردم :
romangram.com | @romangram_com