#خیابان_یکطرفه_پارت_85
با ناخونم سعی میکردم طرح های فرضی روی میز بکشم . سرتکون دادم . دوباه پرسید :
– میدونم کار توی شرکت و سر زدن به کارخونه و کارای جانبیش سخته . حتما نیاز به کمک داری .
سرم و بالا آوردم . بدون منظور گفتم :
– میرزایی کمکم میکنه .
ابروهاش تو هم گره خورد :
– میرزایی مگه دلسوزِ داراییِ بابایِ منه ؟ میدونی چند سال براشون زحمت کشیدم ؟
سعی میکرد صداش و بالا نبره ! مطمئنا این برای یه بزرگمهر خوشایند نبود که توی یه محیط عمومی فریاد بزنه ! عقب نشینی کردم و تکیه ام و به صندلی دادم .
– بهتره حداقل یزدان و پیش خودت ببری . بهش میگم از فردا بیاد شرکت و کمکـــــ . . .
بین حرفش اومدم:
– کاری نیست که به یزدان بسپرم .
واقعا هم نمیدونستم یزدان باید چه کاری اونجا انجام بده ! بابا سعی میکرد خود دار باشه . خوشحال بودم که خونه اش نرفتم . حتم داشتم اونجا بلایی سرم میاورد!
– اون برادرته ! خواهر و برادر باید پشت هم باشین . الان یزدان بی کاره و تا چند وقت دیگه هم بچه اش به دنیا میاد . بد نیست مشغولش کنی . اون کارخونه به اندازه ی کافی بزرگ هست که کاری برای یزدان باشه !
محکم حرف میزد . سعی میکردم چیزی نگم . نمیخواستم حرفی بزنم که بعدش میرزایی مواخذه ام کنه !
– شراره دوست داشت ببینتت .
romangram.com | @romangram_com