#خیابان_یکطرفه_پارت_84

– چرا نمیشه ؟!

ترسیده بودم . انگشتام و تو هم میپیچیدم . سرم و پایین انداختم و زمزمه کردم :

– بابا زنگ زد گفت برای شام میاد دنبالم . . . میخواد حرف بزنه .

میرزایی یکم فکرکرد و بعد به حرف اومد :

– فقط اونجا که رفتی ورقه ای رو امضا نکن ! قولی نده ! سعی کن محکم باشی . فهمیدی ؟

سرتکون دادم . یعنی بابا انقدر وحشتناک بود ؟

*******

وارد رستوران شدیم . وجود بابا کنارم برام غریب بود . . . آخرین باری که با بابای خوش تیپم بیرون اومده بودم کی بود ؟! زمانی که زیوری وجود نداشت ؟ نگاهم روی قد بلندش ثابت موند . سرش میچرخید و دنبال جای مناسبی بود . گارسنی نزدیکمون اومد و با لبخند گفت :

– میتونم کمکتون کنم ؟

بابا با همون جدیت همیشگیش جواب داد :

– یه میز برای دو نفر میخواستیم .

– از این طرف خواهش میکنم .

دنبال گارسون راه افتادیم میزی رو گوشه ی دنج رستوران نشونمون داد . خیلی سریع نشستم . گارسون خیلی سریع سفارش گرفت و رفت . مثل عادت همیشگیش حتی سوالی هم از من نپرسیده بود !

– همه چی رو به راهه ؟


romangram.com | @romangram_com