#خیابان_یکطرفه_پارت_81

– خانومِ معروفی حرکتِ شما توی مهمونی اصلا برازنده نبود . به عنوانِ منشیِ مدیر عامل شما مسئولین . نباید جلوی اون همه مهمونِ سرشناس از خود بی خود میشدین .

میرزایی نزدیکِ یک ساعت بود که بی وقفه سر معروفی داد میزد و من تمام مدت سعی میکردم نگاهم و به موبایلم بدوزم تا شاهد این دعوا نباشم . صدای معروفی پشیمون به نظر میرسید :

– حق با شماست آقای میرزایی من واقعا متاسفم .

– تاسف شما به چه دردی میخوره خانوم ؟ شما با اعتبار این شرکت بازی کردین .

احساس میکردم چشمام از زل زدن زیاد درد گرفته موبایل وتوی جیب مانتوم گذاشتم و صندلیم و به عقب هُل دادم به محض اینکه از جا بلند شدم میرزایی و معروفی نگاهم کردن .

– باید صورتم و بشورم .

میرزایی سری تکون داد و معروفی نگاهش و پایین انداخت . آروم قدم زدم و از اتاق بیرون رفتم . عجله ای برای برگشتن به اتاق نداشتم . میدونستم تا نیم ساعتِ دیگه هم غر غرای میرزایی تمومی نداره !

وارد سرویس بهداشتی شدم نگاهم به سنگای سفید و براقش افتاد . سرم بالا اومد و به آینه نگاه کردم . صورتم و همینطور بدون آرایش ترجیح میدادم . دیشب اولین و آخرین باری بود که میذاشتم مثل عروسک درستم کنن .

نفس عمیقی کشیدم . خیلی از این حرفم مطمئن نبودم . هنوز انقدر تو وجودم قدرت نمیدیدم که بخوام جلوی چیزی وایسم !

صدای زنگ موبایلم حواسم و پرت کرد . بدون اینکه نگاهم و از آینه بردارم جواب دادم :

– بله ؟

داشتم آدمایی که همیشه باهام تماس میگیرن و تو سرم مرور میکردم . . . گلی ، میرزایی ، گاهی وقتا و در شرایط اضطراری امید ، اخیرا هم هیلا . . .

– سلام یسنا !

با شنیدن صدای بابا حالم عوض شد . این یسنا گفتنش و دوست داشتم . اگه بازم مثل سابق صدام میکرد همه چی درست میشد . . .


romangram.com | @romangram_com