#خیابان_یکطرفه_پارت_80
– آقای میرزایی لازمه که بعدا در مورد کار باهاتون صحبت کنم .
– من دیگه دارم پام و از کارای شرکت بیرون میکشم .
– چه بد امیدوار بودم بیشتر ببینمتون .
میرزایی فروتنانه لبخند به لب آورد و جواب داد :
– لطف دارید .
بعد انگار که مسئله ی مهیجی به ذهنش رسیده باشه سریع گفت :
– چرا با یسنا یه قرارِ ناهار نمیذارید که راحت تربتونید حرف بزنید ؟!
صدایِ پر افسوسی از گلوم خارج شد . ابروهای نیکان بالا پرید میرزایی دوباره گفت :
– اینطوری هم بهتره . یسنا هم ناراحت بود از اینکه قرارِ شامِ شما رو رد کرده بود . حقیقتش اوایل کار بود و درگیریمون زیاد بود اما الان وقتمون آزاد تره و مطمئنا یسنا هم خوشحال میشه . مگه نه یسنا ؟!
با ابروهای در هم رفته به میرزایی نگاه میکردم . سنگینی چشمای براقِ نیکان و روی خودم حس میکردم و این اصلا برام خوشایند نبود !
– بعدا خبرتون میکنم !
نیکان دست راستش و که آزاد بود توی جیبش فرو برد و گفت :
– لطف میکنید ! خانوم بزرگمهر . منتظرتون! هستم .
از قصد وقتی افعال و جمع میبست محکم اداشون میکرد که من و متوجه کنه . سر تکون دادم حالت تهوع داشتم از دور شهراد و دیدم واقعا طاقت این یکی رو نداشتم ! ببخشیدی گفتم و دنبال گلی گشتم الان فقط میتونستم به اون پناه ببرم !
romangram.com | @romangram_com