#خیابان_یکطرفه_پارت_79
– خیلی خوشحال میشم ببینمت . . .
صدای ریز و زمزمه وارِ نیکان و کنار گوشم شنیدم :
– ببینمتون !
نگاهم به سمت نیکان کشیده شد شربتی که تو دستش بود و مزه مزه میکرد و نگاهش و به رادمنش دوخته بود . دوباره تمرکزم و به حرفای رادمنش دادم :
– حتی از آقای میرزایی هم میشه دعوت کرد که تشریف بیارن . به هر حال خیلی خوشحال شدم از آشناییت . . .
– آشناییتون !
سعی کردم نگاهم و به نیکان ندوزم !
– واقعا فکر نمیکردم شرکت بزرگمهر مدیری به این جوونی داشته باشه . تبریک میگم بهت . . .
– بهتون !
حواسم با زمزمه های پر قصد و غرضِ نیکان پرت میشد . سریع بین روده درازی های رادمنش پریدم و زمزمه کردم :
– حتما خبر میدم !
لیوان آبی که تو دستم بود به لبهام نزدیک کردم . رادمنش چند ثانیه مات موند و بعد لبخندی روی لباش نشوند .
– آقای میرزایی منتظرتونیم .
رادمنش به پاهاش حرکتی داد که ازمون جدا شه . نیکان لبخندِ خبیثانه ای روی لبش جا خوش کرده بود در همون حال گفت :
romangram.com | @romangram_com