#خیابان_یکطرفه_پارت_78

– به زحمت معروفی رو فرستادم بره .

نگاهش کردم و منتظر توضیح اضافه موندم اما انگار اون شباهتی به گلی نداشت !

– معروفی چِش بود ؟

– مست بود !

با چشمای گرد شده گفتم :

– مگه اینجا نوشیدنی الکلی . . .

بین حرفم اومد :

– یه مقداری سرو شد . اما انگار این خانوم حد خودش و نمیدونست !

مات و مبهوت به هیلا زل زده بودم . بوی بد الکل توی دماغم پیچید . . . بوی تعفن . . . ریشه ی موهام درد گرفت . . . سرم به عقب کشیده میشد . . . چشمام درد گرفته بود . . .

– بابام به تو اشاره میکنه انگار .

از خواب و خیال بیرون اومدم . چشمام درد میکرد . سعی میکردم بغض و اشکم و پشت چشمام نگه دارم . درد تو وجودم نشست . حدقه ی چشمم و گردوندم و به میرزایی که انتهای سالن اشاره به من میکرد دوختم .

گرمای دست هیلا پشت کمرم جون دوباره بهم داد . مردِ سینی به دستی از جلوم میگذشت دستم و دراز کردم و لیوان آب و برداشتم . به پاهام تکون دوباره ای دادم . باید به میرزایی میرسیدم . شاید اجازه میداد این جشن تموم بشه . . .

– یسنا آقای رادمنش اصرار دارن که حتما دعوتشون و قبول کنی و آخر هفته ی دیگه مهمونشون باشی . نظرت چیه ؟

نگاهم و مستاصل به صورت میرزایی دوختم که چیزی بگه و کلا این مهمونی ها منتفی بشه اما اون ساکت به صورتم خیره مونده بود . صدای رادمنش نگاهم و به سمتش کشید :


romangram.com | @romangram_com