#خیابان_یکطرفه_پارت_77
– اومده ؟
– آره با یسنا هم حرف زده .
نگاهش به صورت من افتاد . لبهام و کنار گوش گلی بردم و زمزمه کردم :
– میخوام برم تو اتاقم .
میرزایی انگار حس ششم داشت سریع گفت :
– این پنبه رو از توی گوشت بیرون کن که بذارم بری تو اتاقت ! برو پیش فتاحی منم برم پیش شهراد . باید باهاش حرف بزنم .
گلی دستام و بین دستای چروک خورده اش گرفته بود و سعی داشت آرومم کنه ولی این همه تو جمع بودن حس خوبی بهم نمیداد !
به پاهام تکونی دادم و نگاهم و به جمعیت دوختم . انقدر همهمه بود که سر درد گرفته بودم . پیر مردی جلو اومد نفسم و بیرون دادم و سعی کردم به حرفاش گوش بدم . چیزی در مورد محصولاتشون میگفت و گه گاه حرفش و بی ربط و با ربط به آقاجون نسبت میداد . آخر حرفاش متوجه شدم همون فتاحیِ که میرزایی میگفت . خواستم دقیق تر به حرفاش گوش بدم که صدای خنده ی زنی نگاه جفتمون و به سمت راست کشید :
– وای مهندس شما خیلی شوخ هستین .
نگاهم روی معروفی مونده بود ازش انتظار داشتم اینجور رفتاری از خودش نشون بده ! نگاهم به دو تا مردی که تقریبا نزدیکش وایساده بودن افتاد . یکیشون و موقع معرفی کردن دیده بودم پسر بزرگترین وارد کننده ی کاکائو بود و یه جورایی مرتبط با شرکت ! اون یکی هم که زیادی آشنا بود . برام جالب بود بفهمم که چرا انقدر معروفی اطرافِ نیکان میچرخه !
میرزایی رو دیدم که به معروفی نزدیک میشه پشتش هم هیلا بود که خیلی خانومانه و با متانت قدم برمیداشت . تقریبا دستش و دور بازوی معروفی پیچید و دورش کرد . میرزایی به رفتنِ هیلا و معروفی نگاه میکرد و چیزی به نیکان و رادمنش میگفت .
– خانوم بزرگمهر واقعا امیدوارم همکاریمون به خوبی سابق پیش بره . من ارادت زیادی به آقای بزرگمهر داشتم . هم پدرتون و هم پدر بزرگتون .
سعی کردم لبهام و کِش بدم و طرح لبخند و روی صورتم بندازم . انگار موفق شدم چون فتاحی خوشحال از اینکه مهر تایید به حرفاش زدم عقب نشینی کرد و گذاشت به حال خودم باشم !
هیلا کنارم اومد و زمزمه کرد :
romangram.com | @romangram_com