#خیابان_یکطرفه_پارت_74

– سلام .

– شناختین ؟

– شرکت مهر نیکان .

لبخند کجی روی لبش نشست :

– رُهام نیکان هستم .

سر تکون دادم .

– شناختم .

– از آخرین باری که دیدمتون خیلی میگذره .

– سلام یسنا .

سرم و که پایین انداخته بودم با صدای مرد دوم بالا آوردم . شهراد دسته گل به دست مقابلم وایساده بود :

– تو ترافیک گیر کرده بودم . دیر شد اما به هیچ قیمتی حاضر نبودم مهمونیت و از دست بدم .

قلبم از ضربان افتاد . نگاهِ نیکان بین من و شهراد در گردش بود . نیشخندش محو شده بود و حالا با دقت و اخمی که روی پیشونیش جا خوش کرده بود نگاهمون میکرد .

– گل و از دستم نمیگیری ؟

به زور لبهام و از هم باز کردم و به حرف اومدم :


romangram.com | @romangram_com