#خیابان_یکطرفه_پارت_73
هر کدوم از اون آدما تک تک جلو میومدن اول تسلیت میگفتن برای مرگ آقاجون و بعدش تبریک برای مدیریتِ من . در آخر هم وقتی میخواستن برن ابراز خوشبختی میکردن . تمام مدت با تشکر های کوتاهی که میکردم سعی داشتم از سرم بازشون کنم . انقدر اسم و سِمَتاشون سخت بود که هیچ کدوم و نتونسته بودم به خاطرم بسپرم .
برای چند لحظه دورمون خلوت شد گلی بالاخره نزدیکم اومد و گفت :
– خوبی ؟ چیزی میخوای برات بیارم ؟
گلوم خشک شده بود زمزمه کردم :
– آب .
– باشه . زیور و بابک نیومدن !
سر تکون دادم . گلی ادامه داد :
– نتونستن بیان و موفقیتت و ببینن ! یزدانم زنش و بهونه کرد ! میگه حاملست ! نمیدونم چرا الان یادش افتاده زنش حاملست . حالا خوبه همه جا میره و میاد !
بدون اینکه چیزی از گل بپرسم خودش تند تند همه چی و میگفت . این یکی از عادتاش بود و هم بد بود و هم خوب ! نگاهش کردم و دوباره گفتم :
– آب میخوام گلی .
– پاک یادم رفت . وایسا الان میارم برات .
سر تکون دادم میرزایی مشغول صحبت با صاحبِ شرکتِ نمیدونم چی چی بود و حواسش اصلا به من نبود ! هیلا رو هم اصلا ندیدم . نفسم و بیرون دادم . باید یه جایی پیدا میکردم و مینشستم . پاهام خسته شده بود .
– سلام خانوم بزرگمهر .
سرم و بالا آوردم صدا بی نهایت آشنا بود . نگاهم روی چهره ی آشنا تری افتاد .
romangram.com | @romangram_com