#خیابان_یکطرفه_پارت_72

نگاهم و از سقف و از آقاجونِ خیالی گرفتم و دوباره به آینه دوختم . فقط دلم میخواست زودتر همه چی تموم بشه !

حدودا یک ساعتی میشد که توی اتاق زندانی شده بودم . حتی نمیدونستم پایین چه خبره ! تقه ای به در خورد و هیلا بدون مکث وارد شد :

– حاضری ؟

مثل فنر از روی تخت بلند شدم و مقابل هیلا وایسادم . انتظار کشیدن واقعا کشنده و وحشتناک بود اما این حرف هیلا حالم و بدتر کرد . دستی به پیرهنم کشیدم و چروک های فرضیش و صاف کردم . هیلا به سمتم اومد و زیر بازوم و گرفت . زمزمه کرد :

– همه اومدن . منتظرن تورو ببینن .

خب این حرفشم کمکی به آروم شدنم نکرد ! به پاهام تکونی دادم و همراه هیلا از اتاق بیرون رفتم . دستش و از دور بازوم برداشت و گفت :

– من زودتر میرم پایین دو دقیقه بعد از من بیا .

بعد هم بدون حرف اضافه ای مسیر پله ها رو در پیش گرفت و از جلوی چشمام محو شد . کمر خمیده ام و صاف کردم و دستام و کنار بدنم تکون دادم تا خون تو رگاش جریان پیدا کنه . بدنم یخ بسته بود و ترس به دلم افتاده بود .

– ده . . . نه . . . هشت . . . هفت . . . شش . . . پنج . . . چهار . . . سه . . . دو . . . یک . . .

آروم قدم برداشتم دستم و به نرده ها گرفتم و سعی میکردم استوار و محکم راه برم . نگاها از پایین تک تک به سمت بالا کشیده میشد . به اندازه ی تک تک چشمایی که بهم دوخته میشد نگران میشدم . انگشتام نرده رو سفت گرفته بود . بند بندشون سِر شده بودن . فقط ۵ تا پله ی دیگه مونده بود . دعا میکردم راه رفتن یادم نره . نگاهم و پایین انداختم و به کفشای پاشنه تختِ آبی رنگم دوختم . صدای میرزایی تو گوشم زنگ زد :

– این هم از خانومِ بزرگمهر .

وقتی دستاشون به هم خورد و تولید صدا کرد از جا پریدم که از چشم میرزایی دور نموند و به سمتم قدم برداشت :

– خوبی ؟

شک نداشتم که رنگ صورتم به کل پریده ! سر تکون دادم و با نگاهم دنبال گلی گشتم اما انگار خبری ازش نبود . هر چی میگشتم کمتر پیداش میکردم فقط چند بار نگاهم با دو جفت چشمِ مشکی گره خورد . زیادی براق و آشنا به نظر میرسیدن اما سریع نگاه از روش برمیداشتم .


romangram.com | @romangram_com