#خیابان_یکطرفه_پارت_71
هیلا جلوم و گرفت و با اخم گفت :
– همین جا صبر میکنی و هر وقت همه ی مهمونا اومدن اونوقت خیلی آروم از پله ها میای پایین .
اضطراب داشتم با نگرانی زمزمه کردم :
– مگه من عروسم ؟
هیلا خندید و با شیطنت کنار گوشم زمزمه کرد :
– از کجا معلوم شاید بابام امشب برات یه شوهر خوشگل پیدا کرد !
نگاهم یخ شد و پر حرص زل زدم بهش . یکم خودش و جمع و جور کرد . هنوز انقدر نمیشناختمش که بخواد اینطوری باهام شوخی کنه ! دوباره خودش به حرف اومد :
– خب بالاخره هر چی باشه این مهمونی برای معرفی تو گرفته شده . پس وقتی همه اومدن معرفیت میکنن .
نگاهم و به کوتاهی پیرهن دوختم . صدای هیلا رو شنیدم :
– من میرم پایین .
بدون اینکه منتظر حرفی از طرف من باشه رفت . نگاهم به آینه بود عقب عقب رفتم و روی تخت نشستم هم زمان نفسم و بیرون دادم . زمزمه کردم :
– همش به خاطر توئه که الان فرار نمیکنم . . . دلم نمیخواد همه انگِ دیوونگی بهت بزنن و به خاطر وصیت نامه ات بهت بد و بیراه بگن . . . دلم نمیخواد فکر کنن عقلت کار نمیکرده . . .
نگاهم و به سقف دوختم :
– میدونم که همین جایی . . . تو من و تو دردسر انداختی و در عوض من دارم حفظ آبرو میکنم . یکی بهت بدهکاری حواست باشه !
romangram.com | @romangram_com