#خیابان_یکطرفه_پارت_70

خواستم حرفی بزنم که هیلا وارد شد . این مدتی که باهاش وقت گذرونده بودم متوجه شده بودم که شباهت عجیبی به میرزایی داره ! همون اندازه خود رای ! اصلا هم چیزی نمیپرسید از کسی ! انگار حرف حرفِ خودش بود و بس !

– کارا تموم شد ؟

– آرایششون مونده .

نگاهی به من انداخت :

– مشکل چیه یسنا ؟

از کنارشون گذشتم و به سمت کمد رفتم لباس و بیرون آوردم و روی تخت انداختم خیره نگاهش کردم واقعا قرار بود این و بپوشم ؟!

هیلا دوباره به حرف اومد :

– یه گریم سادست . تو مدیر کارخونه و دم و دستگاهِ آقاجونی . باید آراسته باشی حسابی . گوش میدی ؟

نگاهش کردم شک نداشتم میرزایی بهش گفته بود این حرفارو تحویلم بده . خب نتیجه هم داد . نمیخواستم میرزایی غر بزنه و بگه مثل احمق کوچولو ها به نظر میام . دوباره خودم و به دست زیبا سپردم و زمزمه کردم :

– رژ قرمز دوست ندارم .

زیبا لبخندی زد و مشغول شد . چند دقیقه ای طول کشید تا بالاخره گفت تموم شد . نفس راحتی کشیدم و تو آینه به خودم نگاه کردم . بدک نبود . حداقل مثل دلقک ها نشده بودم . بی تفاوت لباسم و از روی تخت برداشتم و به اون دو تا که منتظر عکس العمل من بودن گفتم :

– میخوام لباس بپوشم .

همین حرف کافی بود تا از اتاقم بیرون برن و بتونم تو خلوت و تنهایی خودم اون لباسِ کذایی رو به تن کنم !

– منم کنار میرزایی وایمیستم .


romangram.com | @romangram_com