#خیابان_یکطرفه_پارت_69
امر امرِ میرزایی بود و نمیشد ازش سرپیچی کرد ! به خصوص که گلی هم دیگه هوام و نداشت . . . هر چی هم بهش اشاره میکردم انگار نمیدید . تمام مدت از رنگ لباس تعریف میکرد و به نظرش پارچه ی لطیفی داشت .
آخر هم نتونستم مقاومت کنم و اون لباس خریده شد . فقط الان خدا رو شکر میکردم که بلندیش تا زیر زانوهام بود و آستینهای نسبتا کوتاهی از جنس دانتل داشت .
کمتر از دو ساعت دیگه وقت داشتم حاضر بشم اما همچنان با حوله ی سفیدِ حموم روی تخت نشسته و به کمدم زل زده بودم .
نمیدونم چقدر گذشت که تقه ای به در خورد و بدون اجازه ی من باز شد . گلی هیجان زده و با کت و دامن سرمه ای رنگِ جدیدش وارد شد . با دیدن من تو اون حالت حوله پیچ شده ابروهاش و تو هم گره زد :
– هنوز حاضر نیستی تو دختر ؟چقدر دل گنده ای . پاشو ببینم . . . .وای موهاتم که هنوز خیسه . ای خدا چی بگم به تو ! میخوای میرزایی تا شب غر بزنه ؟
وقتی دید هنوز به خودم تکونی نمیدم با حرص به سمتم اومد و زیر بازوم و گرفت :
– ماتت برده ؟ موهاتم هنوز خیسه . . . به خدا الان دق میکنم از دستت . . .
چند دقیقه بعد صدای در اومد . گلی سریع جواب داد و دختر میرزایی وارد اتاق شد . گلی دوباره شروع کرد :
– دختره هنوز حاضرم نیست میبینی ؟ الان مهمونا میان . . .
هیلا جلو اومد و تازه تونستم دختر جوونی که پشتش بود و ببینم :
– زیبا جون قراره زحمت موهای یسنا رو بکشه . اینطوری سریع کارا انجام میشه .
گلی که انگار فرشته ی نجاتش و دیده باشه بدون اینکه از من چیزی بپرسه بیرون رفت تا زیبا به کارش برسه . هیلا هم برای کمک به گلی رفت . این تنها موندن معذبم میکرد . من حتی زیبا رو نمیشناختم !
موهام لخت بود و نیازی نداشتم صافشون گفتم . فقط خشکشون کرد و یه دسته از موهام و مدل تلی بافت و بقیه رو باز گذاشت . سریع کاراشون انجام میداد . خواست آرایشم کنه که قدمی به عقب برداشتم . دلم نمیخواست آرایش کنم . زیبا با تعجب گفت :
– آرایشتون نکنم ؟
romangram.com | @romangram_com