#خیابان_یکطرفه_پارت_68

سرم و با ناباوری به علامت نه تکون دادم . گوشیم و به سمت چونه اش برد و زمزمه کرد :

– عجیبه که خبری ازش نیست .

دستم و دراز کردم سمتش :

– گوشی !

گوشیم و به سمتم گرفت و گفت :

– سریع حاضر شو کلاست دیر میشه .

با اینکه روزای اول به زور میرفتم اما الان احساسِ بهتری داشتم . به خصوص از وقتی کلاسای تئوری تموم شده بود و پشت ماشین مینشستم !

شالم و سرم کردم و از پشت میز بیرون اومدم . میرزایی لحظه ی آخر گفت :

– راستی !

به سمتش برگشتم :

– باید یه مهمونی بگیریم . هنوز خیلیا نمیدونن مدیریت کارخونه عوض شه . لازمه که معرفی بشی به همه .

لپام و باد کردم و نفسم و بیرون دادم . از این همه تشریفات خسته میشدم !

*******

پیرهنِ آبی اقیانوسیِ کوتاهی که توی کمدم آویزون بود بهم چشمک میزد . اصلا باهاش احساس راحتی نمیکردم . میدونستم بپوشمش هم این احساسِ بد باهامه . اما به دستورِ میرزایی و با همراهی دخترش این لباس خریده شده بود .


romangram.com | @romangram_com