#خیابان_یکطرفه_پارت_64
– امید نیست !
عادتمون شده بود بدون سلام و احوال پرسی حرفمون و بزنیم !
– آها . . . آره میدونم . امید و دنبال کاری فرستادم خودت برگرد خونه .
با صدایی که از حد معمول بلند تر شده بود گفتم :
– چی ؟! خودم بیام ؟!
– حرف بدی زدم ؟
لبهام و روی هم فشار دادم فقط میخواست من و عذاب بده !
– برمیگردم تو آموزشگاه . منتظرش میمونم . بگو بیاد دنبالم !
-کارش احتمالا طول میکشه بهتره منتظر نمونی .
گوشی و قطع کرد نگاهم به گوشی خیره موند سرم و رو به آسمون گرفتم و تقریبا تو دلم غریدم ! میرزایی از قصد این کارا رو میکرد خوب میفهمیدم !
پوسته ی لبم و بی اراده با دندون کندم . نگاهم و با ترس به خیابونِ پر رفت و آمد دوختم . پاهام بین رفتن و نرفتن مردد بود ! بالاخره تصمیم به رفتن گرفتم باید خیلی چیزا رو به میرزایی ثابت میکردم !
از عرض خیابون گذشتم و کنار آدمایی که منتظر تاکسی بودن وایسادم . انگشتم و به سمت دهنم بردم و به دندون گرفتم . نگاهم روی آدما مونده بود . به محض اینکه ماشینی براشون بوق میزد مسیری میگفتن و سریع سوار میشدن . یکم از آدما فاصله گرفتم .
چند دقیقه بعد رعد و برق زد و بارون گرفت نگاهم و به آسمون گرفتم و زمزمه کردم :
– خدایا شوخیت گرفته ؟!
romangram.com | @romangram_com