#خیابان_یکطرفه_پارت_63

– جایی که اون وکیلِ از کار افتاده نباشه ! صحبت پدر و دختریه !

ابروهام بی اراده بالا پرید بابا بلد نبود از این ناپرهیزیا کنه ! بی شک این دستورِ جدیدِ زیور خانومه !

سر تکون دادم و از خونه بیرون زدم . سوار ماشین شدم و به امید گفتم :

– زود از اینجا برو .

زمانی که از باغ بیرون اومدیم تونستم نفس راحتی بکشم .

وارد کلاسِ نسبتا پُر شدم همه نگاها برای چند ثانیه به سمت من برگشت و بعد هر کدوم مشغول کار خودشون شدن نگاهم به صندلی های آخر کلاس افتاد که خالی بود با قدمای بلند به همون سمت رفتم و خودم و تقریبا پرت کردم روی صندلی . خب حداقل اولین قدم و تونسته بودم با موفقیت بردارم ! نمیفهمیدم میرزایی چرا انقدر اصرار داره که من گواهینامه بگیرم ! تا وقتی امید بود مطمئنا من احتیاجی به رانندگی پیدا نمیکردم ! سر همین موضوع بحث هم کرده بودیم اما نتیجه ای نداده بود انگار همه ی پیر مردا بعد از یه مدت خود رای میشن . انقدر خودخواه که گوشاشون فکر و حرفِ کس دیگه ای رو نشنوه ! حداقل این در مورد آقاجون و میرزایی که صدق میکرد !

پیرمردی وارد کلاس شد سلام کرد و روی صندلی مخصوصش نشست . با صدای محکم و جدی به حرف اومد :

– به کلاسای تئوری رانندگی خوش اومدین . . .

نفس عمیقی کشیدم . این یه قدم بزرگ توی زندگیم بود . . . یه جور جهش . . . یه جور اتفاقِ عجیب که باعث میشد به ترسام غلبه کنم . . .

نگاهم به کتابِ قطور مقابلم بود و گوشم به سرهنگی که مشغول توضیح دادن بود . یه لحظه دلم برای حال و هوای درس خوندن تنگ شد . . . شاید برای قدم بعدی باید کنکور میدادم ! بالاخره میرزایی بود و اجباراش ! واقعا چیزی از آیندم نمیدونستم . . . حتی نمیدونستم این اجبارهای میرزایی تا کجا قراره ادامه داشته باشه . . .

– خانوما ، آقایون خسته نباشین .

همگی از جا بلند شدن . سلانه سلانه از پله های آموزشگاه پایین میرفتم .فکرم هنوز درگیرِ آینده ای بود که تا الان خودم نقشی توش نداشتم !

نگاهم و برای پیدا کردن امید چرخوندم اما اثری ازش نبود . سریع شماره ی میرزایی رو با موبایلم گرفتم :

– بله یسنا ؟


romangram.com | @romangram_com