#خیابان_یکطرفه_پارت_381
گوشی رو دور گرفتم . احساسِ نگرانی یا ترس نمیکردم . بیشتر عصبانی بودم . از این همه فریادِ بی دلیل !
– فکر کردی من خرم ؟ که راحت گول میخورم ؟ تا دیروز دنبالِ کمک بودی و امروز یهو نامزد دار شدی ؟ اونی که فکر میکنی منم تویی دختر ! گوشات و باز کن . به این مترسک بگو گورش و گم کنه تا بلا سرش نیاوردم !
– یزدان !
– اسمِ من و آوردی نیاوردیا ! فکر کردی انقدر بی غیرت شدم که جلوی کثافت کاریات و نگیرم ؟ درستت میکنم .
گوشی و قطع کرد لبهام و باز و بسته کردم تا شاید حرفی ازش بیرون بیاد اما دریغ . خودش گفته بود و خودشم قطع کرده بود ! دلم میخواست فریاد بکشم ! دو تا دستم و روی میز گذاشتم و سرم و پایین انداختم برای چند لحظه به هیچی فکر نکردم . سکوتِ اتاق لذت بخش بود . چشمام و باز کردم و صاف وایسادم . از میز فاصله گرفتم . صدای کتونی هام روی سنگِ دفتر سکوت و میشکست . به سمت پنجره رفتم همه چی آروم بود . دستام و روی سینه قلاب کردم . چشمام و دوباره بستم . کاش تو همین لحظه ی پر از سکوت میموندم . . .
تقه ای به در خورد و بدون اجازه معروفی وارد شد . ابروهام تو هم گره خورد آرامشم و به هم زده بود ! نگاهش کردم .
– خانوم بزرگمهر با اجازه من دارم میرم .
لبهام و از هم باز کردم :
– من اجازه دادم که وارد بشید ؟
ابروهاش بالا پرید ناباور گفت :
– بله ؟!
نگاهم و ازش گرفتم و به پنجره دوختم . هوا تاریک بود و من این تاریکی رو برای بارِ اول دوست داشتم . آرامشِ شب . . . به حرف اومدم :
– از این به بعد در بزنید وقتی اجازه دادم وارد شید .
صدایی ازش نیومد . مکث کرد و بعد از چند ثانیه به زور گفت :
romangram.com | @romangram_com