#خیابان_یکطرفه_پارت_382
– چشم !
در به هم کوبیده شد و رفت . نگاهم به در دوخته شد . آرامشم و گرفته بود عصبانی هم میشد ؟! نفسم و بیرون فرستادم . شرکت خالی شده بود . باید میرفتم خونه . ولی عجیب بود امشب حوصله ی خونه نداشتم ! کارِ مهمتری داشتم .
به سمت میزم برگشتم کشوی اول و بیرون کشیدم و برگه ی نوشته شده ای بیرون کشیدم . نگاهی بهش انداختم . و به سمت تلفن رفتم شماره ای گرفتم و به محضِ برقرار شدنِ تماس گفتم :
– یه ماشین برام بگیرید .
تلفن و قطع کردم و وسایلم و برداشتم . از اتاق بیرون زدم . خلوتیِ بیش از حدِ شرکت ترسناک شده بود ! برگه رو توی کوله ام گذاشتم و روی دوشم انداختم . دکمه ی آسانسور و زدم در باز شد . واردش شدم . نگاهم به آینه ی آسانسور افتاد . دستی به شالم کشیدم و کمی مرتبش کردم . نگاهم به رنگ و روی پریده ام افتاد . بی اراده دستی به گونه هام کشیدم و سعی کردم کمی رنگ بهشون بدم . زشت نبود که لوازم آرایش با خودم نداشتم ؟! مثلا دختر بودم ! لبام و به دندون گرفتم قرمز شدن . صدای زن تو آسانسور پیچید :
– طبقه ی همکف !
چرخیدم سمتِ در و بیرون رفتم .
– بفرمایید خانوم بزرگمهر ماشین همین الان رسید .
سر تکون دادم و سوار شدم .
– کجا برم خانوم ؟
آدرسی رو براش زمزمه کردم و به راه افتاد . خونه بود ؟! نبود ؟! میرفتم میدیدم ! چند دقیقه بعد راننده اشاره به خونه ای کرد و گفت :
– فکر کنم همینه خانوم .
با اینکه یه بار اومده بودم اما خیلی خوب یادم مونده بود . پولِ ماشین و حساب کردم و پیاده شدم . وقتی تو پیچِ خیابون گم شد تازه به این فکر کردم که قرار بود برگردم خونه ! ولی چطوری ؟!
از خنگ بازیِ خودم لجم گرفته بود . نفس عمیق کشیدم و به سمت زنگِ در رفتم . تنها زنگی که اونجا بود و فشار دادم . سرم و پایین انداختم و منتظر موندم . یکم طول کشید تا صدایی از آیفون بیاد :
romangram.com | @romangram_com