#خیابان_یکطرفه_پارت_379
– از چه قراری حرف میزنی ؟ مثلا اون پسره میگه من نیتِ سو ندارم ؟ من قصدم خوبه ؟ کدوم گربه ای محضِ رضای خدا موش میگیره دختر جان ؟! مثلا من وکیلتم . نباید خبر بدی بهم ؟ باید انقدر ازش بگذره و من تازه بفهمم ؟! اگه پس فردا ادعای هزار تا چیز بکنه چی ؟
میرزایی یه نفس حرف میزد . گلی ترسیده بود :
– فاطیما ، سیما یه لیوان آب بیارین .
بعد رو به میرزایی گفت :
– شما خودت و ناراحت نکن . رهام پسر خوبیه . خودشم وضعش همچین بد نیست . خیال نکنم چشمش به مالِ یسنا باشه !
– شما نمیشناسین این مردمِ طماع و ! هر چی داشته باشن بیشترش و میخوان .
نگاهِ میرزایی به من افتاد :
– انگار احتیاج به وکیل نداری . خودت خوب میدونی چیکار کنی . چه نیازه که من جوش بزنم .
– نگید آقای میرزایی شما حسابی هوای یسنا رو دارید .
– نه گلی خانوم . نیازی به من نیست . یسنا از پسِ کارش بر میاد . خداحافظ .
این و گفت و با قهر از خونه بیرون رفت . تمامِ مدت مات مونده بودم . با حرفای میرزایی ترس توی دلم افتاد . نکنه واقعا قصدش بد باشه ؟! دستم و به سمتِ لبم بردم و عصبی بودم . روی مبل بی اراده نشستم . گلی مقابلم نشست :
– یسنا مادر نگران نباش . توکلت و بده به خدا . میرزایی زیادی شکاکه .
دستی به صورتم کشیدم و از جا بلند شدم . نگاهِ گلی دنبالم بود از پله ها بالا رفتم . فاطیما رو دیدم که با لیوانِ آب به سمت گلی میدوید :
– بفرمایید گلی جون .
romangram.com | @romangram_com