#خیابان_یکطرفه_پارت_377
منشی با تعجب نگاهش و بین من و رهام چرخوند . نفسم حبس شده بود . به سمتم برگشت و گفت :
– عزیزم تا پایین همراهت میام .
همین حرفش کافی بود تا چشمای منشیِ بی نوا چهار تا بشه ! بار دیگه با تحکم به منشی گفت :
– خانوم سماوات حواستون کجاست ؟ ماشین !
– بله ! بله الان .
دستش به سمت تلفن رفت و رهام به من اشاره کرد سوار آسانسور بشم . وقتی در بسته شد گفت :
– لازم بود . اینجوری بهش فهموندم یه چیزی بینمون هست . بیشتر واسه تحقیقِ احتمالیِ بابات !
سر تکون دادم . زیادی تیز بود ! و زیادی خونسرد ! خوب نقش بازی میکرد . میترسیدم از اینکه مشکلی برام به وجود بیاره .
۵ دقیقه بعد ماشین رسید و من و بدرقه کرد . با بسته شدنِ در ماشین نفسم و بیرون فرستادم و سرم و به صندلی تکیه دادم . کاش همه چی خوب پیش بره !
گوشیم زنگ خورد سریع بیرون کشیدمش :
– بله ؟
– کجایی یسنا ؟
صدای میرزایی عصبانی بود .
– دارم میام خونه .
romangram.com | @romangram_com