#خیابان_یکطرفه_پارت_372

بدون نیم نگاهی به من پیاده شد . ابروهام گره خورد . فقط دستور میداد ! پیاده شدم و به خودم جرات دادم :

– اینجا چیکار میکنیم ؟

بدون نگاه به من تا کنارِ آسانسور رفت :

– بیا بهت میگم !

صدای بمش تو پارکینگ میپیچید . اکو وار تو گوشم نشست . احساسِ ترس کردم . از چاله نیفتم تو چاه ؟! قدمای لرزونم و هدایت کردم سمتِ آسانسور . نگاهم بالا اومد و روی نگاهِ خیره اش نشست . تو آسانسور وایساده بود . قدمام و تند کردم . همین که سوار شدم در آسانسور بسته شد .

– لاک پشت تند تر از تو راه میره !

نگاهم و متعجب بهش دوختم . لبخندِ محو روی صورتش بود . سعی میکرد بی توجه به من آدامسش و بجوه . نگاهم و ازش گرفتم و اخم آلود دستام و روی سینه ام قلاب کردم . تو طبقه ی اصلی پیاده شدیم جلو تر قدم برداشت . چند نفری سلام کردن و جلوی پاش از جا بلند شدن . سر تکون میداد و جدی جوابِ کارمنداش و میداد . وارد اتاقش شدیم دختری دنبالش راه افتاد و تند تند زیر گوشش حرف زد :

– آقای حیدری تماس گرفتن باهاتون گفتن کارِ واجب دارن که گفتم تشریف ندارین گفتن دوباره تماس میگیرن . آقای رادمنش هم پیغام گذاشتن قرارِ امشب یادتون نره . انگار چند بار با موبایلتون تماس گرفته بودن جواب نداده بودین . جلسه ی ساعتِ ۲ رو طبقِ دستورتون انداختم فردا ساعت ۱۰ صبح . آقای رافع هم . . .

رهام برگشت سمتِ منشی اش و با اخم گفت :

– خانوم سماوات میتونین تشریف ببرین . بقیه ی خبرا رو ازتون میگیرم .

منشی سری تکون داد و بدون حرف بیرون رفت . رهام کتش و در آورد و پشت صندلیش زد .

– بشین . چرا وایسادی ؟

خودش تکیه زد به صندلیِ مخصوصش و من مقابلِ میزش نشستم . ورقی از روی میزش برداشت و گفت :

– خیلی دوری بیا نزدیک تر .


romangram.com | @romangram_com