#خیابان_یکطرفه_پارت_371

– بذارش تو کیفت !

– قرار بود من مهمون کنم .

– فرصت زیاده !

پول و روی میز گذاشت و صندلی و با پشت پا عقب فرستاد . از جا بلند شد و گفت :

– پاشو دنبالم بیا .

مثل جوجه ها که دنبالِ مامانشون راه میفتن پشتش حرکت کردم . عینکش و روی چشمش گذاشت و گفت :

– ماشین آوردی ؟

– نه !

از وقتی ماشینم و صحیح و سالم تحویلم داده بود سوارش نشده بود . برای رفت و آمدمم یا با امید هماهنگ میکردم و یا با آژانس . با هم سوار ماشینش شدیم کمربندش و بست و گفت :

– بریم یه جایی که بتونیم یه قرار دادِ درست و حسابی بنویسیم !

منظورش و از قرارداد نفهمیدم ماشین حرکت کرد و من فقط به خیابونا چشم دوخته بودم . چند دقیقه بعد جلوی پارکینگِ شرکتش وایساد :

– سلام آقای مهندس .

دستی برای دربونِ شرکتشون بلند کرد و وارد شد . با سرعتِ باور نکردنی پیچید و پارک کرد . احساس میکردم قلبم داره تند تند میزنه از ترس :

– پیاده شو .


romangram.com | @romangram_com