#خیابان_یکطرفه_پارت_369

– خب ! میشنوم . میخواستی حرف بزنی .

لبهام و روی هم فشار دادم . ترس از قبول نکردن تمامِ وجودم و گرفته بود . زمزمه وار به حرف اومدم :

– بابا دیروز زنگ زد !

– خب ؟!

– اصرار داره بیشتر آشنا بشیم .

یه لنگه ابروش بالا پرید :

– چطور ؟ نظرش عوض شد ؟! اون شب که بیرونمون کرد ! من گفتم الان از ارث محرومت میکنه !

پوزخندی گوشه ی لبش بود . با انگشتام عصبی بازی میکردم . یعنی اونم فهمیده بود بابا به خاطر پول هم که شده حاضر نیست دست از سرِ من برداره ؟! دقیقا حرفی که گلی زده بود ! سرم و پایین انداختم که دوباره خودش گفت :

– خب مثلا من با خانوادم بیام اونجا همه چی حله ؟! دیگه من و شناخته ؟

شونه بالا انداختم :

– اینطور میگه .

خودش و جلو کشید و گفت :

– خب یعنی نمیره تحقیق کنه ببینه کار و بارم چیه ؟ شرکتم کجاست ؟ اونوقت همه نمیگن این پسره تا دیروز مجرد بوده حالا یهو نامزد دار شده ؟!

لبهام و روی هم فشار دادم . از اسمِ نامزد عرقِ سردی روی کمرم نشست . با سری که بی نهایت پایین افتاده بود جواب دادم :


romangram.com | @romangram_com