#خیابان_یکطرفه_پارت_367
پیرهنم تو . . .
کلافه تلویزیون را خاموش کرد و گوشی به دست به سمتِ اتاقش رفت . اسکار به دنبالش راه افتاد . گوشی را روی تختش رها کرد و پایین تخت روی زمین چند تا شنا سوئدی رفت . شاید فکرهای مسخره را از ذهنش بیرون میکرد !
صدای پیغام از جا پراندش . گوشی را قاپید و خواند :
– نه ! فقط کمک کنین بهم .
کمی فکر کرد . گوشی را روی لبش فشار داد . دلش نمیخواست دستپاچه به نظر برسد و سریع قبول کند . نیشخندی زد و بعد از چند دقیقه نوشت :
– فردا ۲ میام دنبالت .
نیشخندش محو نشدنی بود . بدش نمی آمد از وابستگی یکی از بزرگمهر ها !
پای راستم و روی پای چپ انداخته بودم و عصبی تکون میدادم . روی صندلی رستوران تنها نشسته بودم و منتظر چشمم به درِ ورودی خشک شده بود . نگاهی به ساعتم انداختم ۲:۳۰ بود . لحظه ی آخر زنگ زده بود که بگه نمیتونه بیاد دنبالم . آدرس رستوران و اس ام اسی ازش گرفته بودم اما چیزی که من و میترسوند نیومدنش بود !
تکیه ام و به صندلی دادم از بدقولی متنفر بودم . . . پام و جابه جا کردم و این بار پای چپم و روی راست انداختم . ساعت ۲:۳۵ دقیقه شده بود . پیشخدمت به سمتم اومد :
– هنوز نمیخواین سفارش بدین ؟
لبهام و روی هم فشار دادم و با مکث و خجالت زمزمه کردم :
– منتظرم .
محترمانه سری تکون داد و عقب رفت . عصبی شده بودم نکنه واقعا جا بزنه ؟ نکنه نیاد ؟ مجبور نشم با شهراد ازدواج کنم ؟ حتی فکرش هم تنم و میلرزوند . . . دل تو دلم نبود . نگاهِ دیگه ای به ساعت انداختم ۲:۴۰ رو نشون میداد . دستام و روی سینه ام قلاب کردم . معلومه که پشیمون شده ! کاش موضوعِ خانواده رو پای تلفن نمیگفتم . اینطوری حداقل سر قرار میومد ! اصلا کدوم آدمی خانواده اش و درگیرِ همچین بازیِ مسخره ای میکرد ؟!
کلافه کیفم و از پشتِ صندلی برداشتم . باید میرفتم . فکر نمیکردم دیگه بیاد . نیم خیز شدم تا خواستم تکونی به پاهام بدم صداش توی گوشم پیچید :
romangram.com | @romangram_com