#خیابان_یکطرفه_پارت_365
– چی شده رهام ؟
– ببین امشب هر طور شده برو پیشِ مامان .
– باز چی شده ؟
جوابی به سوالِ خواهرش نداد تنها زمزمه کرد :
– تنهاش نذار . خب ؟!
– باشه . رهام چی شده ؟
بدون حرف گوشی را قطع کرد و روی صندلیِ کناری اش پرت کرد . آرنجِ دستِ چپش را به شیشه ی کنارش تکیه داد و پیشانی اش را لمس کرد . سرش از درد در حالِ انفجار بود . باید با همایون حرف میزد . عمویش بود و محرمِ اسرارش درست ! اما دلش نمیخواست تمامِ اتفاقاتِ ریز و درشتِ زندگی اش را کفِ دستِ مادرش بگذارد . شانس آورده بود حرفی از نامزدیِ الکی اش با یسنا را به پوران خانم نگفته بود .
نفس عمیقی کشید . امشب شبِ رهام نبود . بی وقفه به سمتِ خانه اش میراند . آلونکِ خودش را به هر جای دیگری ترجیح میداد .
ماشینش را داخل پارکینگ گذاشت و پیاده شد . صدای پارسِ اسکار می آمد . با باز شدنِ درِ خانه اسکار به سمتش پرید . نوازشش کرد و به سمت اتاقش رفت . اسکار به دنبالش بود . لباسهایش را با یک شلوارکِ خاکستری عوض کرد . به سمتِ آشپزخانه رفت تا چیزی برای خوردن پیدا کند . در یخچال را باز کرد چیزی نظرش را نگرفت . در را بست و از توی ظرفِ میوه سیبی برداشت و با حرص گاز زد . روی مبل لم داد اسکار روی مبل پرید و خودش را بین دستهای رهام جا کرد . نوازشهای رهام چشمهایش را روی هم آورد .
آشغالِ سیب را از همان جا داخلِ سطلی که گوشه ی اتاق بود پرت کرد . تلویزیون را روشن کرد . سعی میکرد به چیزی فکر نکند . کانالهارا عوض کرد . به اندازه ی کافی حواسش را پرت نمیکرد . صدای اس ام اسِ گوشی اش آمد خم شد و از روی میز برداشتش نگاهی به اسمِ یسنا انداخت و متنِ پیغام را خواند :
– بابا میخواد با خانوادتون بیشتر آشنا بشه .
نفسش را بیرون فرستاده . با خودش بلند حرف زد :
– تو این هاگیر واگیر همین و کم داشتم !
از صدایش چشمهای اسکار نیمه باز شد و ناله ای کرد . رهام نوشت :
romangram.com | @romangram_com