#خیابان_یکطرفه_پارت_364
رهام از گریه های مادرش آشفته شده بود . از جا بلند شد :
– مامان به خدا این کارا رو بکنی میذارم میرم ها !
پوران خانم با عجله از جا بلند شد . دستهای رهام را گرفت :
– نمیذارم بری .قول بده کاریشون نداشته باشی .
رهام پر حرص غرید :
– کاریشون نداشته باشم که به زندگیِ شاهانشون برسن ؟! همین و میخوای ؟ بابای من تو قبره و اون بابکِ بی همه چیز و پسرش مشغولِ خوشی . نباید حقمون و بگیرم ؟ پدری که میتونست بیشتر کنار بچه هاش باشه چرا الان نیست ؟!
رهام دستش را بالا آورد و به سمت گردنش برد :
– یه چیزی اینجا گیره . داره خفم میکنه . چطور بشینم دست رو دست بذارم ؟! کمتر از سگم اگه انتقامم و نگیرم ازشون .
– رهام نگو اینارو مامان . به خدا بدنم میلرزه .
– باید تا تهِ کاراشون و ببینن . بفهمن جوابِ اعتماد و نباید با نامردی داد . رهام نیستم اگه زمین نزنمشون . حالا ببین .
پوران خانم بی صدا گریه میکرد . رهام کلافه شده بود . نمیتوانست از خونِ پدرش بگذرد . کتش را چنگ زد و از خانه ی پدری بیرون زد . پوران خانم تا وسط حیاط به دنبالش آمد اما رهام قدم تند کرده بود . سوارِ ماشینش شد و حرکت کرد . موبایلش را از جیبش بیرون کشید و شماره ی رعنا را گرفت . با دومین بوق جواب داد :
– به به مفتخر کردین مارو ! یادی از فقیر فقرا کردین .
– رعنا !
صدایش به اندازه ی کافی جدیت داشت که رعنا را بترساند :
romangram.com | @romangram_com