#خیابان_یکطرفه_پارت_362
رهام شوکه گفت :
– چی شده ؟ برای عمو اتفاقی افتاده ؟
پوران دستش را عصبی روی پایش کشید و با چشمانی که برقِ اشک داشت به حرف آمد :
– گفتی خونه جدا میگیری گفتم باشه بگیر . گفتی میخوای کارِ بابا رو از سر شروع کنی گفتم باشه . مدام بهونه برام آوردی نه نگفتم . حالا باید از عموت بشنوم که چه کارایی میکنی ؟
– میشه واضح بگی ؟
– یعنی چی که افتادی دنبالِ بزرگمهرا ؟! که چی بشه ؟
رهام چشمهایش را چند ثانیه بست . نفسی تازه کرد . فکر نمیکرد عمویش همه چیز را به پوران بگوید .
– کارِ بدی نمیخوام بکنم .
– اینا معلوم نیست چه خانواده ای هستن . میخوای خودت و به کشتن بدی ؟ دوباره خودت و باهاشون طرف حساب کردی که چی بشه ؟! باید غصه ی تورو هم بخورم ؟
– مامان !
– مامان چی ؟! هی سکوت کردم . میگم پسر بزرگی شدی خوب و بد و تشخیص میدی دیگه عاقلی . رفتی افتادی دنبالِ اینا که چی ؟! میخوای دوباره تاریخ تکرار شه ؟ یه بلایی سرِ توام . . .
هق هقِ گریه امانش را برید . رهام کلافه جلوی پای مادرش زانو زد دستهایش را در دست گرفت :
– چیزی قرار نیست بشه . چرا انقدر نگرانی ؟ عمو در جریانه . کاری نمیکنم .
پوران با صدای پر بغض گفت :
romangram.com | @romangram_com