#خیابان_یکطرفه_پارت_359

– من اونجا چهار تا چشم دارم . خوب روابطِ یسنا رو زیر نظر دارم . تو از همه مشکوک تری .

رهام دوباره با خنده گفت :

– یسنا خانوم ! خانومش و بگو دهنت عادت کنه .

معروفی پوزخند زد :

– نمیترسی دستت و رو کنم ؟

– چی و میخوای رو کنی ؟ چهار تا فرضیه به هم بافتی فکر کردی تهشی ؟!

بستنی رهام را آوردند . قاشقش را به بستنی زد و کمی در دهانش گذاشت . مزه اش را دوست نداشت . صورتش را جمع کرد :

– آشغال به خوردِ مردم میدن ! کافی شاپِ بهتر سراغ نداشتی ؟!

با دستمال لبش را پاک کرد . معروفی به صندلی تکیه زد و دستهایش را روی سینه قلاب کرد :

– حالا هی من و بپیچون . یا منم این وسط یه نفعی بهم میرسه یا اینکه خیلی راحت همه چی لو میره ! انتخاب با توئه !

رهام دستمال را با خونسردی روی میز انداخت و گفت :

– یه مَثَلی هست که میگه به مرده رو بدی واسه کفنش آستری هم میخواد ! حالا شده قضیه ی تو ! ببین دختر جون میرم سرِ اصلِ مطلب ! من امثالِ تورو زیاد دیدم . میخوای آب و گل آلود کنی و خودتم این وسط یه چیزی گیرت بیاد اما خوب گوشات و وا کن ! یسنا و زندگیش به خودش مربوطه . منم در حدِ کار باهاش رفت و آمد دارم همین و بس . خوشم نمیاد دنبالم راه بیفتی و قصه به هم ببافی . پا رو دُمم نذار که پا رو دُمت نذارم !

– این حرفات و خودتم باور داری ؟

رهام طبق عادتش با پشت پا صندلیش را عقب فرستاد و از جا بلند شد . کتش را صاف کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com