#خیابان_یکطرفه_پارت_353

بابا پر حرص غرید :

– از خونه ی من برو بیرون !

ماتم برد . زیور دستش و کشید :

– بابک جان . عزیزم حرص نخور . آروم باش .

نیم نگاهی به سمت رهام انداختم . ابروهاش توی هم گره خورد . حق داشت ناراحت باشه . . . حق داشت اخم کنه . نفسم بند اومده بود . دوباره یادِ چهار سال پیش برام زنده شده بود . دوباره دعوا . . . صدای فریاد . . .

صدای زمزمه ی رهام و کنار گوشم شنیدم :

– بهتره بریم یسنا .

نگاهی به بابا انداختم از حرص روی مبل نشست . زیور فریاد کشید :

– زینب ! برای آقا آب بیار .

بی خداحافظی با قدمای لرزون چرخیدم و پا به پای رهام از خونه بیرون زدم . گند زده بودم ؟ همه چی خراب شده بود ؟ صدای رهام از فکرو خیال بیرونم آورد :

– خوبی ؟

نزدیکِ ماشین بودیم . قبل از اینکه حرفی بزنم صدای شهراد از پشتِ سر غافلگیرم کرد :

– شاید بتونی بابات و گول بزنی اما نمیتونی من و بپیچونی .

جیغِ خفه ای کشیدم و خودم و به ماشین چسبوندم . رهام بین من و شهراد وایساد و گفت :


romangram.com | @romangram_com