#خیابان_یکطرفه_پارت_352

لحنش جوری بود که بیشتر به نظر میومد داشت بابا و زیور و مسخره میکرد !

– آقای بزرگمهر من کار و کسبم مشخصه . اسم و رسم و شجره نامم رو هم همه میدونن .

– بهتره رسمی با خانواده تشریف بیارین !

تکونی به خودم دادم . باید حرفی میزدم . دلم نمیخواست دردسری برای رهام درست بشه . حتما دلش نمیخواست خانوادش بویی از این اتفاق ببرن . زمزمه کردم :

– من جوابم و دادم !

بابا اخم کرد :

– تو هنوز عقلت به این چیزا نمیرسه !

نگاهش کردم . جلوی یه غریبه چطور میتونست اینجوری حرف بزنه ؟ سعی کردم محکم باشم :

– من هجده سالمه . خوب و بد و تشخیص میدم . جواب من مثبته .

زیور با چشمای پر خون نگاهم میکرد :

– یسنا بهتره رو حرف بابات حرف نزنی عزیزم . پدرت صلاحت و میخواد .

نگاهم و از زیور گرفتم و به بابا دوختم . لبهام و روی هم فشار دادم و انگشتام و تو هم قفل کردم :

– رهام . . . نامزدمه . . .

نگاهی به صورت رهام ننداختم . حتی نمیتونستم به چشماش نگاه کنم . عقم میگرفت از این حرفا ! حتی تظاهر کردنش هم حالم و به هم میزد !


romangram.com | @romangram_com