#خیابان_یکطرفه_پارت_351
زیور سکوت کرده بود . بدجور حالش دیدنی بود . رهام این پا و اون پا کرد و این بار جدی گفت :
– من خیلی وقته یسنا رو دوست دارم . اومدم ازتون اجازه بگیرم .
هنوز هر چهار نفرمون وایساده بودیم . نه تعارف کردن بشینیم و نه ما میلی برای نشستن داشتیم !
– یسنا بچست !
– منم قرار نیست فردا عقدش کنم و ببرمش تو خونم !
احساس میکردم صورتم قرمز شده . بر خلافِ لحظه ی اومدن حسابی گرمم شده بود . حتی از شنیدنِ حرفاش هم خجالت میکشیدم !
– بازم برای این حرفا زوده .
– مهمونیِ امشب حرفِ دیگه ای میزنه ! زیادم با حرفای شما مطابقت نداره !
بابا حرصی شده بود . زیور خودی نشون داد و گفت :
– شهراد جزِ خانوادست . برای همین احتیاجی به وقفه انداختن نبود ! اما ما شناختِ درستی از شما نداریم .
بابا خیالش راحت شد . زیورش به بازی برگشته بود . یکی از مهره های قدرتش محسوب میشد ! دستی دور شونه ی زیور انداخت و گفت :
– حق با شرارست . نمیشه سریع جوابِ بله داد !
رهام نگاهی به من انداخت و گفت :
– یسنا من و میشناسه و همینطور آقای میرزایی . خودمم قصد ندارم متواری بشم . اگه سوالی هست بپرسین . به هر حال درست نیست تو کارِ خیر نه بیارین !
romangram.com | @romangram_com