#خیابان_یکطرفه_پارت_348

– من میتونم . . . من میتونم . . . من میتونم . . .

مقابل آیفون وایساده بودم . سعی میکردم ترسم و پس بزنم . تمام تلاشم و میکردم که حواسم پرتِ مردِ کنار دستم نشه . . . باید تمرکز میکردم . باید تک تکِ حرفایی که قرار بود بزنم و با خودم مرور میکردم . نباید وا میدادم . باید . . .

– بفرمایید داخل .

صدای زینب بود و بعد صدای باز شدنِ در . چند تا نفسِ عمیق کشیدم که باعث شد بخنده . زندگیِ من افتاده بود دستِ آدمای اطرافم . امشب برای من مهمترین شبِ زندگیم بود اما برای اون بیشتر شبیهِ یه بازیِ مهیچ بود . یه اتفاقی که چندان هم مهم نبود . اگه امشب همه چی درست نمیشد یه بلایی سر خودم میاوردم . . . قسم میخوردم که یه بلایی سر خودم میاوردم . . .

در و کامل باز کردم و به رهام که کنارِ در وایساده بود جوری که توی آیفون قیافه اش معلوم نشه اشاره کردم . کنارِ هم قدم زدیم . همین تنها نبودنم باعث شده بود پاهام نلرزه . سخت بود قدمام و با قدمای بلندش تنظیم کنم . در خونه باز شد و زینب با دیدنِ رهام کنارِ من خشکش زد . خیلی سریع به خودش اومد :

– بفرمایید . تو سالن منتظرتون هستن .

مانتو و شالم و به دستِ زینب دادم . رهام منتظرم وایساده بود . نگاهی به خونه انداخت و بعد کنار هم به راه افتادیم . حس میکردم به وضوح رنگم پریده . رهام زیر گوشم زمزمه کرد :

– رگِ خوابِ بزرگمهرا دستِ منه . نترس بلدم باهاشون چجوری حرف بزنم !

نگاهش کردم . مصمم به نظر میرسید . کاش رگِ خوابِ زیور رو هم داشت ! به محض اینکه وارد سالن شدیم نگاهِ بابا و زیور مات روی من و رهام موند . میل شدیدی داشتم که سرم و پایین بندازم . دلم نمیخواست تو صورتشون نگاه کنم اما با صدایی نیمه لرزون زمزمه کردم :

– سلام .

شهراد یکم عقب تر وایساده بود . ابروهاش توی هم رفته بود . بابا به خودش اومد . قدمی جلو اومد و گفت :

– سلام .

نگاهی به رهام انداخت و گفت :

– دوستت و بهمون معرفی نمیکنی یسنا ؟


romangram.com | @romangram_com