#خیابان_یکطرفه_پارت_347
نفسم و بیرون دادم و زمزمه کردم :
– فکر نکنم !
******
گلی با استرس تو رفت و آمد بود . دستاش توی هم میپیچید . سعی میکردم آروم باشم و ظاهرم و حفظ کنم . شک داشتم به کارم . اصلا نمیدونستم درسته یا غلط ! حالتِ تهوع گرفته بودم . چطور میتونستم امشب زل بزنم تو صورت بابا و بگم . . .
نفسم و بیرون دادم . گلی زمزمه کرد :
– اگه الان آقای میرزایی بود میتونستیم کمک بخوایم ازش !
پیرهنِ بلندی به رنگِ سبز تنم بود . ساده اما خوش دوخت بود . به سلیقه ی گلی تنم کرده بودم . گوشواره های زمردمم به گوشم کرده بودم که تیپم و کامل میکرد . موهام و با کمکِ فاطیما و سیما بالای سرم ساده بسته بودم . گلی دوباره زمزمه کرد :
– اگه امشب به خیر و خوشی بگذره نذرِ آجیل مشکل گشا میکنم !
لبام به هم دوخته شده بود . حرفی نداشتم بزنم . تو سکوت با کمکِ سیما مانتو پوشیدم و فاطیما شالم و روی سرم انداخت . صدای زنگِ در نگاهِ هر چهار نفرمون و هوشیار کرد . گلی بسم الله گویان به سمت در رفت . سعی کردم نلرزم . . . تمام تلاشم و میکردم که محتویاتِ معدم و بالا نیارم . . . جون میکندم که قدمام و صاف بردارم . . .
نفس عمیق کشیدم . صدای گلی به گوشم رسید :
– یسنا اومدن دنبالت .
پلکام و چند ثانیه بستم و باز کردم . زمزمه کردم :
– من میتونم . . . من میتونم . . . من میتونم . . .
به سمت در قدم برداشتم . نگاهِ هراسونِ گلی دنبالم بود . وحشت به دلم چنگ انداخته بود . از پله ها پایین رفتم و وارد حیاط شدم . امید کنارِ در وایساده بود . خم شد و خداحافظی کرد . وارد خیابون شدم . نورِ ماشینش چشمم و میزد . دستم و مقابل چشمم گرفتم که همون لحظه چراغا رو خاموش کرد . نگاهی به صورتش انداختم و زمزمه کردم :
romangram.com | @romangram_com