#خیابان_یکطرفه_پارت_346

– آقا یکم صبر کنین الان میان .

بعد رو به من گفت :

– سوار شو یسنا .

تقریبا میشد گفت به زور من و سوارِ ماشینش کرد . چند لحظه بعد قبل از اینکه از بریم معروفی رو دیدم که با عجله خودش و دمِ در رسوند . با دیدنِ من و رهام ابروهاش و تو هم کشید و نگاهش و از روی ما برنداشت . رهام بدون حرف دور زد . نگاهی بهش انداختم :

– خودم میرفتم .

– از اونجایی که ماشینت هنوز به دستت نرسیده بهتره خودمم برسونمت .

– نیازی . . .

– تعارف نداریم که !

سکوت کردم . چند ثانیه بعد با تردید به حرف اومد :

– قصدِ فضولی ندارم اما چند لحظه پیش شنیدم داشتی با میرزایی حرف میزدی .

خودم و به در چسبوندم و مات نگاهش کردم :

– البته اگه دوست داری نگو . اما احساس کردم نگرانی .

سرم و پایین انداختم و با بندِ کیفم بازی کردم . دوباره صدای رهام به گوشم رسید :

– کاری از دستم بر میاد ؟


romangram.com | @romangram_com