#خیابان_یکطرفه_پارت_343
– خب عقب تر بندازش . بگو امشب نمیتونی . باید فکر کنیم .
– گفتم . قبول نکرد .
از حرص غرید .
– یسنا باید قاطع باشی .
– نمیتونم .
– این همه مدت رو پای خودت وایسادی . از اینم وحشت داشتی اما الان یه مدیرِ خوب شدی . اینم کاری نداره . کافیه بگی نمیتونی عروسی کنی و شهراد و نمیخوای .
– هم بابا هست هم زیور . شهرادم که . . .
– یسنا گذشته تموم شده . ترسِ تو بی مورده . اونا نمیتونن مجبورت کنن به کاری .
– شهراد . . .
– از شهراد برای خودت قول ساختی . امشب لازمه که تن به هیچ حرفی ندی . فهمیدی ؟ عاقلانه تصمیم بگیر و فکر کن .
نفسم و بیرون دادم . میرزایی زمزمه کرد :
– تو میتونی .
گوشی و قطع کردم .چشمام و بستم و زمزمه وار با خودم گفتم :
– من میتونم . . . من میتونم . . . من میتونم . . .
romangram.com | @romangram_com