#خیابان_یکطرفه_پارت_342

– به کمکت احتیاج دارم .

– چجور کمکی ؟

لبهام و روی هم فشار دادم و با پام ضربه ای به زمین زدم .

– رو در رو حرف بزنیم .

– خیلی خب . من و هادی چند جایی کار داریم اما شب میتونم بیام اونجا .

– شب ؟! دیره .

– یسنا بهتره بگی چی شده .

مردد بودم . حتی به گلی هم حرفی نزده بودم . سخت بود گفتنش .

– بابا زنگ زد . میخواد قرار و مدار بذاره .

– چه قراری ؟

– برای من و شهراد .

میرزایی با صدای تقریبا بلندی گفت :

– چی ؟!

– امشب گفته برم پیشش .


romangram.com | @romangram_com