#خیابان_یکطرفه_پارت_341

– مثلا تا یک ربع دیگه برم .

نفسم و بیرون دادم . انگار امروز هیچ کس حوصله ی کار کردن نداشت .

– برگه مرخصیتون و پر کنین و بذارین تا فردا امضا کنم . میتونین برین .

تشکر کرد . سوار آسانسور شدم و معروفی رو پشت سرم گذاشتم . سکوتِ آسانسور با موسیقیِ آرومی شکسته میشد . چشمام و چند ثانیه بستم . دلم میخواست زمان جلو بره . دوست داشتم این کابوس تموم بشه . . .

– طبقه ی همکف .

چشمام و باز کردم و راه افتادم . یکی از نگهبانا جلو اومد و گفت :

– خانوم بزرگمهر تشریف میبرین ؟ رانندتون نیومده .

سر تکون دادم .

– ماشین بگیرید برام .

– از بالا تماس میگرفتین که اینجا منتظر نمونین .

– اشکال نداره .

– الان تماس میگیرم خانوم .

از در ساختمون بیرون زدم . فضای بیرونیِ شرکت حسابی خلوت و آروم بود . نفسِ عمیقی کشیدم و تکیه ام و به دیوار زدم . امشب باید چیکار میکردم ؟ موبایلم و بیرون کشیدم و شماره ی میرزایی رو گرفتم :

– چیزی شده یسنا ؟


romangram.com | @romangram_com