#خیابان_یکطرفه_پارت_340
– بذارشون برای بعد . دور از ادبه که دعوت و رد کنی . شراره زحمت کشیده .
ابروهام توی هم رفت . کاش یکم از توجهش و به من میداد . همین که نصفِ شراره به من توجه نشون میداد برام بس بود !
– باشه .
– منتظرتم .
بدون خداحافظی گوشی و قطع کرد . خودم و روی صندلیم انداختم . چهار روز از حرف زدنم با یزدان میگذشت . حاضر نبودم حتی یکم از اموالِ آقاجون بر خلافِ خواسته اش به یزدان برسه . چه برسه به پنجاه درصد از کلِ همه چی ! ولی در عوض میتونستم با دادنِ اموال یکم از حمایتِ یزدان و داشته باشم . که البته معلوم هم نبود که بتونه دخالتی تو سر نگرفتنِ این ازدواج بکنه !
نفسم و کلافه بیرون دادم . دلم میخواست فریاد بزنم ! ساعت ۳ ظهر بود . بی حوصله از جا بلند شدم . میتونستم برم خونه و به میرزایی زنگ بزنم . حتما فکری برام میکرد .
– تشریف میبرید خانوم بزرگمهر ؟
– بله .
– به رانندتون خبر بدم بیاد دنبالتون ؟
– نیازی نیست .
معروفی پا به پای من تا دم آسانسور اومد .
– میخواستم اگه میشه امروز زودتر برم .
دکمه ی آسانسور و زدم و گفتم :
– چقدر زودتر ؟
romangram.com | @romangram_com