#خیابان_یکطرفه_پارت_336

– حواسم نبود .

– همین که صبح رفتی رهام زنگ زد .

الان حوصله ی از رهام شنیدن و نداشتم . . . روی صندلیم نشستم . نتونستم دل گلی رو بشکنم .

– گفت شرمنده رفتم و حسابی تشکر کرد . گفت بهم زنگ زدن دیشب مجبور شدم برم . نمیدونم چند تا اصطلاحاتِ عجیب به کار برد من فهمیدم یکی از باراشون به مشکل خورده بوده رفته دنبالِ کارِ اون . خلاصه اینکه پسر مودبیه . همین که زنگ زده یعنی خیلی فهمیدست .

– درسته .

– بی حالی یسنا ؟ طوریت شده ؟

– نه گلی . خوبم .

– باشه مزاحمت نشم مادر. به کارت برس .

– خداحافظ .

موبایلم و روی میز انداختم و چشمام و بستم . تقه ای به در خورد معروفی با کفشای پاشنه بلندش تق تق کنان وارد شد .

– متنِ استعفا نامه ی آقای زمانی هستش . فقط باید امضاش کنین .

سر تکون دادم و پای برگه امضا زدم . میرزایی ردِ زمانی رو گرفته بود میخواست تو کارای کارخونه اختلال ایجاد کنه . به موقع مچش و گرفته بودیم . همون روز میرزایی گفته بود باید استعفا بده . همین که خودم مجبور نبودم باهاش هم کلام بشم جای شکر داشت !

– بارنامه های شرکت مهرنیکان هم رسیده . خواسته بودین چک بشه بارِ دیگه .

سر تکون دادم . امروز یه اثری از رهام همه جا بود ! معروفی رفت و من دوباره به صندلیم تکیه زدم . دوباره زنگ موبایلم به صدا در اومد . کلافه برداشتمش :


romangram.com | @romangram_com