#خیابان_یکطرفه_پارت_335
کاش میتونستم پرتش کنم بیرون . قولِ دیشبش الکی بود . . . گفته بود کمکم میکنه . .. گفته بود صبح تو شرکت حرف میزنیم . . . باز باورش کرده بودم . هنوزم امید داشتم برادری کنه ! چقدر ساده لوح !
– فکرام و میکنم .
از جا بلند شد . نیشخند به لب زمزمه کرد :
– فکر کن . ولی زودتر . میدونی که آخر هفته قرار و مدار میخوان بذارن . برای خودت میگم .
از جا بلند شدم و سعی کردم محترمانه رفتار کنم :
– مرسی که اومدی .
– خواهرمی . وظیفمه ! خداحافظ .
چشمام و ریز کردم و نگاهم و به رفتنش دوختم . زمزمه کردم :
– خواهرشم . . . وظیفشه . . . مزخرفِ محضه !
دو تا پوشه ای که روی میز بود و پرت کردم روی زمین و به سمت پنجره ی قدیِ اتاق رفتم . دستام و به کمرم زدم . باید چیکار میکردم ؟ من نمیتونستم جلوی بابا وایسم . . . وقتی همشون با هم جمع باشن زبونم بند میاد . . . صدای زنگ موبایلم بلند شد . دستم به سمتش رفت صدای گلی توی گوشم پیچید :
– یسنا جان رسیدی مادر ؟
– بله گلی رسیدم .
– خب یه خبر بده دختر .
نفس عمیق کشیدم . حواس داشتم گلی ؟! چه خواسته ها داری . . .
romangram.com | @romangram_com