#خیابان_یکطرفه_پارت_333
– منم به این صندلی یه زمانی تکیه زدم . کار و بارِ این شرکت و خوب بلدم .
برای کارای شرکت بهش زنگ نزده بودم . استرس داشتم . گفتم :
– گفتی کمکم میکنی .
خودش و جلو کشید و دستاش و توی هم قفل کرد . نگاهش پر از سرخوشی بود .
– معلومه که کمک میکنم . تو خواهرمی .
دلم گرم نشد . این خواهر گفتنش مثل قدیم نبود . خوب میتونستم لحنِ یزدان و تشخیص بدم .
– جلوی بابا وایسادن یکم سخته . میدونی که ؟
سرم و پایین انداختم . داشت میرفت سرِ اصلِ مطلب !
– به خصوص که شراره همه جوره رگِ خوابِ بابای عزیزمون تو دستشه !
– باید چیکار کنم ؟
نیشخندی زد و گفت :
– چی شد یهو برادر شناس شدی ؟ اول این قضیه رو برام مشخص کن ! چی شد که مورد اعتمادِ سرکار خانوم قرار گرفتم .
نگاهم و بهش دوختم . دلم براش میسوخت . اونم توی این خانواده یه مهره ی بیخود بود . اونم بازیچه بود . درست مثل بابا . . . مثل من . . .
– اون زمان که ارثیه رو گرفتی به هیچ کس نگاه نکردی . حتی نپرسیدی اوضاعِ من چطوره !
romangram.com | @romangram_com