#خیابان_یکطرفه_پارت_332
تلفنِ روی میزم به صدا در اومد . تقریبا به سمتش پریدم و با پر استرس ترین صدای ممکن جواب دادم :
– بله ؟
صدای معروفی به نگرانیم دامن زد .
– خانوم بزرگمهر برادرتون تشریف آوردن .
– بیان تو .
تلفن و سرجاش گذاشتم و نفس حبس شده ام و بیرون فرستادم . از لیوان آبی که روی میز بود کمی خوردم و سعی کردم با اعتماد به نفس به صندلی تکیه بزنم . درِ اتاق با مکث باز شد و یزدان تمام قد مقابلم قرار گرفت :
– سلام .
یزدان لبخند به لب داشت . میتونستم بهش دل خوش کنم ؟
– سلام . خوبی ؟
از جا بلند شدم . خواستم دستم و به سمتش دراز کنم که من و تو بغلش گرفت و بوسید . شوکه شدم . از وقتی پدر شده بود انقدر مهربون به نظر میرسید یا کلا تغییر کرده بود ؟!
– ممنون .
بی تعارف نشست و تکیه به صندلی زد . نگاهش دور تا دورِ اتاق گشت :
– هیچی تغییر نکرده . همه چی مثل قبله .
سر تکون دادم . دوباره خودش به حرف اومد :
romangram.com | @romangram_com