#خیابان_یکطرفه_پارت_329
یسنا جلوتر رفت . خواست برگردد و مخالفت کند اما نا نداشت . انقدر احساسِ بد داشت که نتواند برگردد و دوباره به آن سه دکمه ی باز نگاه کند و کلنجار برود با رهام !
روی پله ی چهارم کم مانده بود دوباره به عقب پرت شود اما قبل از اینکه دوباره بدنش به آن منبعِ گرما اصابت کند خودش را جلو کشید . رهام تنها هوای قدمهای یسنا را داشت . به طبقه ی دوم که رسیدند یسنا بدون نگاه به رهام زمزمه کرد :
– شب بخیر .
انقدر سریع وارد اتاقش شد که رهام نتوانست جوابی به شب بخیرش بدهد . صدای قفل شدنِ در اتاقش ابروهای رهام را در هم برد ! به شعورش توهین شده بود ! حیوان نبود که بپرد و دخترک را بدرد !
دندانهایش از این همه بی اعتمادی روی هم فشرده شد . با دستهایی مشت شده به اتاقش برگشت و بدون مکث موبایل و سوییچش را برداشت و از خانه بیرون زد . هوای خنکِ بیرون حالش را سرجایش آورد . بدون مکث سوار ماشینش شد و خیابانِ یک طرفه ی خانه ی بزرگمهر ها را ترک کرد .
– سلام . صبح بخیر .
گلی در تکاپو بود بین آشپزخونه و تراس .
– صبحت بخیر گل دختر . خوب خوابیدی ؟
این و پرسید و به سمت آشپزخونه رفت . یکی از صندلی ها رو بیرون کشیدم و نشستم . نگاهی به میزِ خوش رنگ و لعابِ گلی انداختم . میل زیادی نداشتم . دیشب حتی نتونسته بودم برای یک ثانیه بخوابم . همش کابوس بود و شهراد . . . مدام بدنم داغ میکرد . حالم وصف نشدنی بود .
– بد نبود .
گلی برگشت سینی چای و روی میز گذاشت دو تا چاییِ تازه دم تو سینی بهم چشمک میزد . فقط دو تا . . . پس رهام ؟! لبهام و به هم فشار دادم . مردد بودم بین پرسیدن و نپرسیدن . صدای گلی حواسم و پرت کرد :
– فاطیما دخترم به سیما بگو صبحانه ی امید رو هم ببره براش .
– چشم گلی جون .
فاطیما و سیما تو آشپزخونه مشغول بودن . گلی نون سنگکِ تازه رو که برش خورده بود توی سبد گذاشت و زمزمه کرد :
romangram.com | @romangram_com