#خیابان_یکطرفه_پارت_328

رهام نمیتوانست ببیند که یک جوجه فضایی اینطوری غمگین باشد . میتوانست ؟! روی مخش راه میرفت .

– شب بخیر .

یسنا از جلوی رهام گذشت . سالن تاریک بود تنها نور ضعیف آباژورها بود که کمی فضا را روشن میکرد . رهام خواست بچرخد و وارد اتاق شود . . . سقوطِ یک دفعه ی یسنا مانعش شد . قدم بلندی برداشت و زیر کتفِ یسنا را گرفت . قبل از اینکه سرش به جایی بخورد در آغوشِ رهام جای گرفت . چشمانِ یسنا هراسان روی صورتِ رهام سُر خورد . چشمهای رهام وحشت زده بود :

– چی شد ؟ خوبی ؟

یسنا به خودش نیامده بود . گرمای سوزانی شانه و بازوی سمت راستش را داغ کرده بود . چشم گرداند . چه به روزش آمده بود ؟!

– چرا ساکتی ؟

یسنا به خودش آمد بدنش با بدنِ رهام مماس شده بود . گرمای بدی تمامِ تنش را گرفته بود و حالش هر لحظه بدتر میشد . به خودش تکانی داد . رهام متوجه شد دستش را کمی باز کرد . یسنا مانند ماهی از بینِ دستانش سُر خورد . یسنا به گرمای غیر عادی بدنش فکر میکرد و رهام فقط نگرانش شده بود .

– سرم . . . سرم گیج رفت . . .

– خوبی ؟

یسنا فقط سر تکان داد . دستپاچه بود . دلش میخواست به اتاقش برود و تمامِ حسِ بدش را روی بالشتش بریزد . نگاهش به سه دکمه ی بازِ رهام افتاد . چشمهایش را دزدید . حالش بد بود . سرش به دوران افتاده بود . رهام دوباره نزدیکش شد :

– میخوای تا اتاقت ببرمت ؟

– نه . . . نه . . .

رهام متوجه حالِ غیر طبیعیِ یسنا شده بود اما دلیلش را نمیدانست . با این حال اصرار کرد :

– نمیتونی از این همه پله بالا بری . کمکت میکنم .


romangram.com | @romangram_com