#خیابان_یکطرفه_پارت_327

یسنا آرام تر شد . دستش را پایین آورد و این پا و آن پا کرد . رهام به سمت اتاق رفت . یک قدم با یسنا فاصله داشت . قبل از اینکه وارد شود زمزمه کرد :

– چرا نخوابیدی ؟

لبهای یسنا به هم فشرده شد . رهام بدون نگاه کردن به حالتِ عصبیِ لبهایش هم میفهمید که اضطراب دارد !

– خوابم نمیومد .

رهام دستش را به چهارچوبِ در تکیه داد . قد یسنا به زور تا یک وجب پایینِ سینه اش میرسید .

– خب این میشه دروغش . راستش چیه ؟!

یسنا مغموم بود . لبهایش مدام روی هم فشرده میشد و گه گاه هم پوسته اش را میکند . این حرکتش روی اعصابِ رهام خط می انداخت ! نگاهش را نمیتوانست از لبهای یسنا بگیرد .

– راستش و گفتم .

ابروهای رهام در هم شده بود . بی اختیار گفت :

– داغونشون کردی . ول کن !

یسنا متعجب سرش را بالا گرفت . رهام فکر کرد وقتی از از بالا نگاهش میکرد چقدر دوست داشت دو طرف صورتش را بین دستانش بگیرد و . . . به خودش آمد . افکارش را پس زد . با جدیت زمزمه کرد :

– لبات و زخم کردی .

یسنا خودش را جمع و جور کرد :

– میرم بخوابم .


romangram.com | @romangram_com