#خیابان_یکطرفه_پارت_326
– ببخشید . نمیخواستم بیدارت کنم .
یسنا کمی گوش داد و زمزمه وار حرف زد :
– احتیاج به کمک دارم یزدان .
همین اسم کافی بود تا گوشهای رهام تیز شود . یزدانِ بزرگمهر ! نیشخند به لب به حرفهای یسنا گوش کرد :
– بابا میخواد به زور ازدواج کنم . . . من نمیخوام . . .
صدای یسنا مقطع مقطع می آمد . انگار شک داشت برای گفتن حرفهایش . . .
– کمکم میکنی ؟ من شهراد و نمیخوام .
رهام ماتش برد . یسنا و عروسی ؟ این بچه با این جثه ی کوچکش عروس شود ؟! کلافه شد . چیزی روی سینه اش سنگینی میکرد . هوا برای نفس کشیدن کم بود . دلشوره اش پس بی دلیل نبود ! دوباره صدای یسنا را شنید :
– کمکم کن . . .
رهام تکیه اش را به دیوار داد . دستی به صورتش کشید و نفس حبس شده اش را با قدرت بیرون فرستاد . کلافه آستین پیرهنش را بالا زد . گرمش شده بود . سه تا از دکمه های بالای پیرهنش را باز کرد . فایده نداشت . گوشش به حرفهای یسنا نبود . نقشه ی قتلِ بابک بزرگمهر را میکشید ! اینطور با یک تیر دو نشان را میزد !
صدای آهنگ قطع شد و هم زمان هم صدای تلفن حرف زدن یسنا . رهام قصد کرد به سمت اتاقش برود اما نمیتوانست ریسک کند . میترسید از لای در دیده شود . بدون فکر به سمت آشپزخانه که در فاصله ی نزدیکی ازش قرار داشت رفت . لیوانی از روی سینک برداشت . یسنا را دید که در اتاق را میبندد . با هوشیاری لیوان را روی کابینت زد . صدا یسنا را هوشیار کرد . هراسان به سمتش نگاه کرد . رهام حرکاتِ یسنا را از گوشه ی چشم میپایید . دست یسنا روی قلبش نشست . هم زمان رهام هم به سمتش برگشت .
– اینجا چیکار میکنین ؟
نگرانی در صدای یسنا موج میزد . رهام زمزمه کرد :
– یکم تشنم شده بود . ببخشید بدون اجازه مجبور شدم برم سر یخچال .
romangram.com | @romangram_com