#خیابان_یکطرفه_پارت_325

******

من میخوام یه دسته گل به آب بدم

آرزوهامو به یک حباب بدم

سیبی از شاخهء حسرت بچینم

بندازم رو آسمون و تاب بدم

گل ایوون بهاره دل من

یه بیابون لاله زار دل من

صدای غمگین آهنگ چند دقیقه ای میشد که به گوشش میرسید . روی تختِ خانه ی بزرگمهر ها دراز کشیده بود و در فکر بود . حال و هوایش عجیب بود . یک جور دلشوره ی ناشناخته داشت .

طاقت نیاورد از جا بلند شد با احتیاط در اتاق را باز کرد . نگاهی به بیرون انداخت . صدای آهنگ از اتاق کناری می آمد . دستی به موهایش کشید و به همان سمت رفت . درِ اتاق نیمه باز بود . سرکی کشید میتوانست یسنا را در حالِ تاب خوردن روی صندلی نانویی ببیند . چند لحظه محو و مات شد . پوست سفید و موهای مشکی اش تضادِ جالبی داشت . چشمهایش بسته بود . جثه اش انقدر کوچک بود که رهام حتم داشت میتواند با یک دست بلندش کند .

دلشوره اش بیشتر شد . آب دهانش را قورت داد و موهای مزاحمی که به پایین سُر خورده بودند را بالا زد . نمیخواست ثانیه ای را از دست بدهد !

به خودش نهیب زد که برگردد و سرجایش بخوابد اما پاهایش یک قدم هم تکان نخوردند . دستش روی دستگیره ی در نشست . میرفت کنارِ یسنا و رازِ غمِ چشمهایش را میفهمید اما . . .

چشمهای یسنا باز شد . رهام به سرعت خودش را کنار کشید . چند ثانیه منتظر ماند تا بالاخره صدای یسنا را شنید :

– خواب بودی ؟

دوباره خودش را به سمت درِ نیمه باز متمایل کرد . موبایل کنارِ گوشش بود . ابروهای رهام در هم رفت . شهراد بود ؟ نگاهی به ساعت مچی اش انداخت از ۱۲ گذشته بود ! دندانهایش را روی هم سابید . این بار باید در را با خشونت باز میکرد وگوشی را به دیوار میکوبید ! کلافه چشمهایش را چند ثانیه بست و نفس عمیقی کشید .


romangram.com | @romangram_com