#خیابان_یکطرفه_پارت_324

– خوبی ؟ چرا رنگت پریده ؟

– خوبم . چیزی نیست .

– رهام پایین خوابیده . اتاق کناریِ اتاقِ آقاجون و براش مرتب کردم .

سر تکون دادم . خواب آلود خمیازه ای کشید :

– چیزی نمیخوای ؟

– نه .

– میرم بخوابم . هلاکم .

– شب بخیر .

شب بخیر گفت و رفت . در اتاق و بستم . جلوی آینه وایسادم و نگاهی به قیافه ام انداختم . موهای لخت و سیاهم صورتِ سفید و قاب گرفته بود . من نمیتونستم عروس بشم . دلم نمیخواست همچین روزی برسه . . .

خواب از چشمام پریده بود . چقدر طول کشید ؟ نفهمیدم . زمانی به خودم اومدم که بی حواس از پله ها پایین رفتم و خودم و به اتاق آقاجون رسوندم . یکی از صفحه ها رو بیرون کشیدم و خودم و روی صندلی نانویی انداختم . پاهام و بالا آوردم و زانوهام و بغل گرفتم . چشمام و برای چند ثانیه بستم و به نوای آهنگ گوش دادم .

من از اون آسمون آبی میخوام

من از اون شبهای مهتابی میخوام

دلم از خاطره های بد جدا

من از اون وقتهایه بیتابی میخوام


romangram.com | @romangram_com