#خیابان_یکطرفه_پارت_323

– خوبم !

– چهره ات این و نشون نمیده . مطمئنی ؟

– بله .

گلی برگشت و حرف زدنمون نصفه و نیمه موند .

– اتاقت آمادست برو استراحت کن .

– گلی جون واقعا احتیاجی نیست به این کارا من میرفتم خونه .

گلی ابروهاش و تو هم کشید و گفت :

– با این وضع و حال بذارم بری ؟ محاله . برو بخواب .

رهام شب بخیر گفت و به سمت اتاق رفت . گلی هم به دنبالش رفت . تمامِ بدنم سِر بود . باید به یزدان زنگ میزدم . کمکم میکرد ؟! توی بیمارستان به نظر میومد موافق این ازدواج نباشه . میشه یه بارِ دیگه برادر بشه برام ؟

از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم . لباسای بیرونم و با بلوز و شلوار صورتی عوض کردم . موهام و از قید و بندِ کِش آزاد کردم . سرم درد گرفته بود . با انگشتای سردم کف سرم و ماساژ دادم . چشمام و برای چند لحظه بستم . الان باید آروم باشم . ساعت از ۱۲ هم گذشته بود . یزدان الان خواب بود . فردا هم میشد باهاش حرف بزنم .

چشمام و باز کردم . چند بار طول و عرضِ اتاق و رفتم و برگشتم . تقه ای به در خورد . سریع به سمتِ در رفتم :

– بله ؟

– یسنا .

گلی بود در و باز کردم تا وارد شه :


romangram.com | @romangram_com